|
My Live |
|
حرف هایی که تو دلم مونده |
سلام به همه ادمای با معرفت! تو این مدتی که نیومدم اتفاقات زیادی واسم افتاد! که اگه انگشتام از تایپ کردن خسته نشن واستون میگم! اول از همه از نامزد گلم ممنونم که اجازه داد بیام! دوم باید بگم که شروع به درس خوندن کردم و مثل ... درس میخونم!!! تو یک روز نسبتا گرم و افتابی تو خونه بودمو یادم نمیاد مشغول چه کاری بودم! وامااااا!! تو سرم هزارتا سوال بود!! با کلی دعا و صلوات نزدیک ماشین شدم و از دور به گلم اشاره کردم که این خانوم کیه! و عزیز من نمیدونست که با همین یک کلمه منو سکته داد!!! بعداز کلی احوال پرسی رفتیم تو یک پارکی نشستیم که با هم بحرفیم! اونجا بود که بهخودم گفتم دختر! خدا نگهدارت باشه!! خلاصه... از حرفاشون فهمیدم که چرا مادرم مهربون شده بود و چرا گلم ازم خواست برم بیرون!!! و چه انگیزه ایی بهتر از این برای درس خوندن!!! منو گلمم حرفامونو زدیم و خودمونو مال هم میدونیم. حالا میخوام دعا کنم. اگه عاشقی بگو الهی امین خدایا... همه ی عاشقارو بهم برسون خدایا... همه ی جوونارو بی مشکل بهم برسون خدایا... خودت کمکمون کن... امین یا رب العالمین... خوب! زیاد حرف زدم. خدا پشت و پناهتون. پ.ن:نامزد گلم دوست دارم و ممنون که گذاشتی بیامو اینجارو گردگیری کنم. پ.ن۲:چون درس دارم نمیتونم زیاد بیام. پ.ن۳:اااااااااااااااااااایییییی دسسسسسسسسسسستتتتتتتتتتممممم!!!!
حالتون چطوره؟ بالاخره اومدم!
ولی با کمی تاخیر!!!
![]()
![]()
اینم نتایج یکی دیگه از اتفاقاتیه که واسم افتاده بود!
جریانش مفصله! میخوایدبدونین؟؟
باشه! حالا که انقدر اصرار میکنین میگم!!!![]()
ولی هرچی که بود مهم نبود!
ناهارمو خورده بودمو بیکار بودم که گلم بهم پیامک! داد که میتونم برم بیرون یا نه!
منم که بیکار بودمو دلم براش تنگ شده بود قبول کردمو باهم قرار گذاشتیم!
مثل همیشه حاضر شدمو از خونه زدم بیرون که دیدم به! چه هوایی!! جون میده با عقشت باشی!!
تو راه به مادرم که سر کار بود زنگیدمو گفتم که دارم با یکی از بچه ها میرم بیرون!!
( اخه اگه میدونست سرم قر میزد!!
) مادرم هم که دستمو خونده بود گفت: با ... میری بیرون؟
منم که دیدم همه چی لو رفته گفتم اره و ییهو مادرم ۳۶۰ درجه به سمت مهربانی برگشت و گفت:برو دخترم!! فقط مواظب خودت باش و زودم برگرد!! منو میگی!!
انگار به خر تی تاپ بدن!!! به خودم گفتم خدا به خیر بگذردنه!!!
و بعد راهی سر قرار شدم!!!![]()
رسیدم سر قرارمون. وایسادمو وایسادم.
۱علف سبز شد!! ۲علف سبز شد! و انقدر علف سبز شد که حسابش از دستم در رفت!!!!
با کلی نگرانی بهش زنگیدمو گفتم: ای باقلوا!!! کجایی؟ چرا پس نمیایی؟؟
که گفت دارم با ماشین بابام میام.۲ دقیقه دیگه اونجام. و منم وایسادم تا ۲ دقیقه بگذره!! و بعد از دور ماشین پدرشوهرم و تو ترافیک دیدم!
(چون رو پل عابر وایساده بودم قشنگ معلوم بود) و هرچی ماشین نزدیک ونزدیکتر میشد مطمئن میشدم که یکی همراه گلم هست!
و چادری هم هست! پیش خودم اول گفتم لابد ابجیشه یا یکی از فامیلاشون! ولی هرچی بیشتر فکر میکردم بیشتر به این نتیجه میرسیدم که هرکی هست بهم میگفت که داره با یکی میاد!! پس چرا بهم نگفت!!!
و امان از این نامزد شیطونم...![]()
![]()
و از اونجایی که حس لب خونیم اون لحظه قوی شده بود فهمیدم که داره میگه: مامانمه!!!!![]()
![]()
خودمو واسه شنیدن هرگونه ناسزایی اماده کردمو سوار ماشین شدم. اما برعکس تصور من مادرش چنان گرم و دوستانه احوال پرسی کرد که همه ی ترسام از بین رفت.
اما همچنان دستام سردیشو حفظ کرده بود!!![]()
میدونین که!! صحبت با مادرشوهر کم چیزی نیست!! ![]()
طبق حرفاشون مادرشوهرو پدرشوهرم باهم رفته بودن سرکار مادرم که باهم صحبت کنن. وبه این نتیجه رسیده بودن که هم من هم گلم ادامه تحصیل بدیم و زمانی که من دانشگاه دفتم و در واقع دانشجو شدم تشریف بیارن منزل!![]()
![]()
و اینطوری شد که درس خون شدم!! ولی من میترسم.
اخه ازم خواستن فقط تهران قبول شم!اونم سراسری!!
خدایا... این واسه من در حد یه معجزه اس... خودت کمکم کم... کمکم کن... نذار لای کتابا بمونم تا بپوسم... کمکم کن.کمکم کن... نذار اینجا تک و تنها بمونم... (شوخی با شعر گوگوش!!!؟؟؟ چه حرفا!!!
)![]()
(گوش شیطون کر. دندشم نرم!!!
)
:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/26ساعت 23:39 توسط افسون |
سلام. نمیدونم چرا تازگیا خوابم انقدر زیاد شده! داداشم دید کوچیکه خطرش کمتره با اون هم بازی شد و منه بیچاره موندم با دختر بزرگه. اما از اونجایی که خوب بلدم با بچه کنار بیام یاد سازم افتادم!! خودش رفت سر گیتارمو برش داشتو شروع کرد مثلا به زدن!! خلاصه که خونه رو گذاشته بودیم رو سرمون!! نمیدونم چرا مائده انقدر بی جهت جیغ میزد! اه اه اه!!! خلاصه که بعد از نوازندگی من کم کم حاضر شدن که برن. دیر رفتن به اصطلاح مهمونا باعث شد که دیر هم به گلم پیامک بدم! خدا از این مهمونا نصیب کسی نکنه ان شاا...!!! قصه ی ما به سر رسید مهمون به خونشون رسید! پ.ن: بازم زیاد شد! فکر کنم از این به بعد اینجوری بشه! پ.ن۲:امیدوارم هرکی نظر نمیده از این مهمونا نصیبش بشه!!!
امیدوارم که لپاتون گلی باشه و شنگول باشین!!
چیکارا میکنین؟ خوش میگذره؟
وقتی شبو کامل بیدار باشی همینم میشه دیگه!! دیشب که مهمون داشتیم.
البته اسمشون مهمون بود ولی فکر کنم رگ و ریششون به مغولا بر میگشت!!!
حالا کیا بودن؟ دخمل عممینا!! ۲تا دخمل داره! امسال اولیه میره پنجم دبستان و کوچیکه هم میره پیش دبستانی. یکی از یکی شرترو شیطون تر!!
واسه افطار اومده بودن. دخملا که اول خیلی خانوم بودن و به قول معروف هنوز یخشون اب نشده بود!!
تا رسیدن نشستن پای سفره ی افطار. بعد از اون هم با هم سریال پنجمین خورشیدو دیدیم و اما بعد از اوووووووووون!!!!
حرارت بدن این بچه ها به نقطه ی جوش رسیدو یخاشون اب شد!!! خدا نصیب گرگ بدبخت بیابون نکنه!!! ![]()
![]()
کوچیکه اسمش مائدهس و بزرگه مبینا! مبینا چندوقتیه میره کلاس کاراته!! حالا فهمیدین چرا میگم منه بیچاره!!!
مبینا که حس کاراتش گل کرده بود شروع کرد واسم چنتا چشمه اومدن!! تنها کاری که میتونستم انجام بدم این بود که مواظب باشم ضربه هاش بهم نخوره!!!![]()
![]()
یادم اومد که مبینا ازش خوشش میاد و بهش علاقه داره! بهش گفتم بیا واست گیتار بزنم.
اما...
چنان میزد که هر لحظه گفتم الانه که سیماش پاره بشه. منم که حسااااااااااااااااااس!!!
بهش گفتم اگه خودتو دوست داری گیتارو بده به من.
اونم که فهمید دارم جوش میارم سریع بهم دادش. منم یکم براش زدمو داداشمم خودند!
بعد از دستم گرفتو خواست که باز بزنه که یهو بهش گفتم بیا بهت یاد بدم!!
دیدم حداقل گیتارم کمتر ضربه میبینه. شروع کردم یک اهنگ خیلی ساده بهش یاد دادن!
انقدر از بچه های جیغ جیغو بدم میاد!!!
با مبینا که کارم تموم شد گفتم ببینم داداشه چیکار میکنه که دیدم به به!!
داره به مائده کولی میده!!!
اونم بیچاره راه دیگه ایی واسه سرگرمیه این جیغ جیغو پیدا نکرده بود!!
از درو دیوار بالا میرفتن!! مبینا گفت چون بهم گیتار یاد دادی بیا منم بهت یکم کاراته یاد بدم!!!
شروع کرد به اموزش!! یکی کم بود شدیم ۲تا!!
منم واسه این که سرش گرم شه همون حرکاتو تکرار میکردم!
از اونجایی که واسه مبینا داشتم گیتار میزدم دخترعمه ام هم شنیده بودو هی وسط کاراته بازیمون میومد میگفت بیا واسم بزن.
منم از خدا خواسته و واسه این که از شر اون حرکات راحت شم گیتارمو برداشتمو جیم شدم!!
شروع کردم واسش زدن. خدایی خوب زدم!
تو دلم داشتم میگفتم ای کاش واسه داییمم اینجوری میزدم...![]()
واقعا صحنه ی دیدنی بود. مائده از رو شون داداشم پایین نمیومد!!
میشه گفت از رو شونش کندمش!!
با کلی تعارفات بی سرو ته راهیشون کردیم و رفتن! حالا ما بودیمو یک خونه ی ریخت و پاش!!!
اونجا بود که دیدم کمرم داره میترکه!!
از بس خم و راست شده بودم!!
دیگه نتونستم به کارای خونه برسمو مادرم بنده خدا خودش جمع وجور کرد.![]()
و این برام ناراحت کننده بود!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 16:2 توسط افسون |
سلام. امروز میخوام از همه چی بگم. چقدر که این شبا برام عزیز بود. این ۳ شبو تو مسجد همش گریه کردم. دست خودم نبود. شاید که نه حتما بار گناهم زیاد بوده... دیشب رفته بودم مسجد محلمون.۱ تو مسجد دعوام شد! خلاصه که دیدیم هیشکس به ما نمیگه خرت به چندمن! ساعت حدودای ۳:۳۰ اینطورا بود که اومدیم خونه. دیدم خوابم نمیبره. خلاصه... برادرمم مسجد بود. بیدار موندم تا بیاد بهش بگم دخل سوسکرو بیاره!! اونم اومدو گفت جاش بده نمیشه فعلا کاری کرد! پ.ن:(اینو دارم به عشقم میگم پ.ن۲:اگه کسی سوالی داشت پ.ن۳:فکر کنم این دفه زیاد شد! تا پست بعد مطلب چیییییی؟؟؟ اگه گفتین!!
امیدوارم که خوب باشین. چه حال چه احوال؟ خوش میگذره یا نه؟ روزه نمازتون قبول! امیدوارم تو این ماه خوب فیض برده باشین.
اتفاق جالب تو مسجد افتاد.
با ۲تا از دوستای صمیمیم که برام مثل خواهر میمونن رفته بودم
. سر نماز قضا بود که همه تو حس و حال بودن. داشتیم نماز میخوندیم و باید میشستیمو السلام هارو میگفتیم که یهو من پاشودم!!
فکر میکردم ۱ رکعت دیگه مونده!
که یهو دوستم چادرمو کشید که یعنی بشین! دیگه به قول معروف گند زدیم به نماز مردم رفت پی کارش!
بعد نماز انقدر با بچه ها خندیدیم که نگو!
ما ۳نفر سعی میکنیم که زیاد تو این شبا ثواب کنیم!
واسه همین همش پا میشدیم که مثلا اب بچرخونیم یا قران پخش کنیم یا کارای دیگه.دیشب هم که یکی از همون دوستام به اسم سعیده حلوا پخته بود(نذر کرده بود حاجتشو گرفت خودش حلوا بپزه پخش کنه)که با کمک هم پخشش کردیم.اجرمون با خوده اقا!!!
میخواستیم نماز بخونیم. منو دوستام صفای اخر بودیم. بلند شدم ببینم جای دیگه ایی هست که بشه اونجا نماز خوند که دیدم صفای جلو چه عشقی دارن میکنن!!
اونقدر جا داشتن که میتونستن پاهاشونم دراز کنن اونوقت ما...!!!
قاطی کردمو رفتم جلو گفتم یه مقدار جانمازاتونو بکشین بالاتر ما اون عقب داریم خفه میشیم.
یکی میکشید یکی خودشو به بیخیالی میزد یکی دیگه هم با من بحث میکرد که صفمون خراب میشه واز اقا جلو میوفتیمو از این اراجیف ها!!!
منم گفتم خانوم! اقا خیلی جلوتر از ماست. شما اگه بهتون بر نمیخوره جانمازتو بکش جلوتر ما ۱کم جامون باز شه.
دیدم یه عده هم که نماز نمیخونن لم دادن نشستن! گفتم خانوما! میبینین ما جانداریم. بازم اینجا نشستین! (تو تمام این مراحل ابجی سعیده با من بودو تذکر میداد) انقدر عصابم خورد شده بود که لرزش دست گرفته بودم...![]()
البته یکم جا واشد ولی کافی نبود. دیدم که سعیده هم قاطی کرده و داشت میگفت واگذارتون میکنیم به خدا!!
مگه چی میشه یکم برید جلوتر! ما اینجا جا نداریم. واقعا که!! هی به منم میگفت تو اروم باش! تو اروم باش بعد خودش قاطی کرده بود!
بعد خانوما مثل این که از این جمله ی سعیده که گفت واگذارتون میکنیم به خدا ترسیدن!! سری اونایی که نشسته بودنو بلند کردنو جا باز کردنو به ما گفتن که برید جلو!
عجب جای باحالی بود! اول صف بودیم!! ۲نفر دیگه هم که جاشون تنگ بود با ما اومدن. حالا من سعیده رو اروم میکردم اون منو!!! خلاصه که با هزار مکافات نمازمونو خوندیم. و واسمونم خاطره ایی شد. تو تمام این مدت هم داشتم به عشقم اس ام اس( فارسی رو پاس بداریم!!) پیامک میدادم. اگه اون پیشم بود مطمئنم که هیچ مشکلی پیش نمیومد... همه دردمم از اینه که ازم دوره و پیشم نیست...
گفتم بیدار بمونم سحریو رو به راه کنم.
اما یدفه دلتون نخواد! هوس خربزه کردم!!
از یخچال بیرون اوردمو واسه خودم قشنگ بریدمو ریختم تو ۱ظرف. یا کمال ارامش داشتم میخوردم که باورتون نمیشه بگم چی دیدم!!!
دقیقا ۱ سوسک خرماییه زشت بد ترکیب قد ۲وجب باهام فاصله داشت!!! ![]()
فکر میکنین چیکار کردم؟؟ شما بودین چیکار میکردین؟؟بشقابمو برداشتمو مثل برق جیم شدم!!!
همه خواب بودن وگرنه ۱ جیغ اساسی میزدم!
(البته اهل جیغ زدن نیستم. گفتم که با بعضی ها که جیغ میزنن همدردی کرده باشم!!!
)
با هم نشستیمو سحریمونو خوردیم. بعدش من که خوابم گرفته بود رفتم رو تختمو خوابیدم و دیگه نمیدونم چه بلایی سر سوسک کثیف اومد .
قصه ی ما به سر رسید! ![]()
) دیشب که اومدم خونه حدود ۱ربع بعدش خوابت برد عزیزم و نشد که این اوضاع رو برات بگم.
تو نظرات بگید. همونجا هم جوابشو بگیرید.![]()
به خوبیه خودتون ببخشین!
خیلیا گفته بودن زیاد بنویسم. تقدیم به همونا!![]()
چون میدونم همتون بلدین نمیگم مطلب چی!![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/22ساعت 14:59 توسط افسون |
سلام.
خوبین؟ دلم واسه کلبم تنگ شده بوداااااااااااااااااا!!
چه خبرا؟ چه میکنید؟ دنیا به کامتون هست؟ من یکی که جدا از این دنیا بریدم...
بگذریم.
راستی!تو این شبا منم دعا کنین.
دیشب خیلی گریه کردم... ![]()
این چند وقت اتفاقات جالبی واسم افتاد. یهو داییم از کانادا بعد ۹ سال اومد.
جواب کنکورم و حتی تو خواب هم نمیدیدم به این بدی باشه!
تقریبا میشه گفت هیچی قبول نشدم.
واقعا افتضاحه...
داییم که اومده بود خونمون ازم خواست تا براش بنوازم.
باورتون نمیشه. تاحالا به اون بدی نزده بودم!!!
واقعا که بدشانس بودم!
با عشقمم که همش بحثم میشد.
الان که فکرشو میکنم میبینم چه فشاری روم بوده!!
هرچقدر میخوام از چیزای خوب بنویسم انگار نمیشه...
تاثیراتش هنوز رومه. تازه اینا به کنار. با عشقم بیرون بودم که یکی از دهن لق ترینو فضول ترین و حرف دربیارترین فامیلمونو دیدم.![]()
![]()
و بدترش اینجاس که با بچه هاش اومدن جلو احوال پرسی!!!!!
واااااااااااااااااااااای خدای من!!!! دیگه بدتر از اینم میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
اون لحظه میخواستم بمیرم ولی اون زن منو نبینه!!!
فرداش ۳ساعت بابام باهام حرف زد که عشقو عاشقی واست زوده!!!
به این وضع چی میگن؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
باید قید دانشگارو بزنم. فکر نکنم امسال بتونم دانشجو بشم. ![]()
ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااان![]()
![]()
![]()
شاید کلا قید درسو زدم. بهترین فرصت که یکم به ارزوهام برسم.
البته اگه بزارن![]()
بیچاره فامیلا! فکر میکنن که من دانشجو شدم
خبر ندارن...![]()
دوستام همه قبول شدن.جالبه! میدونن من قبول نشدماااا!
اس ام اس میدن که من موندم کدومو برم! تو بودی کدومو میرفتی؟؟؟!!!![]()
خدایااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
اخه به ایناهم میگن دوست؟؟؟
از ۱۰۰تا دشمن واسه ادم بدترن!!!
به خدا اگه من جای اونا بودم... اخه چرا انقدر پز؟؟؟؟ بسه دیگه! چقدر لوسی اخه تو!!!
بیخیال بابا...
میخوام ۱برنامه ی درستو حسابی واسه وقتی که اگه شد درسو بذارم کنار بریزم. اگه تصویب شد که واسه سال بعد بخونم که هیچی!!
همه جی فرت میشه میره پی کارش!!![]()
![]()
حالا دیگه هرچی خدا بخواد
امیدوارم ۱تصمیم درست بگیرم!
فعلا تا پست بعد مطلب فرت!![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه 1388/06/20ساعت 17:48 توسط افسون |
سلام!
۱سلام پر انرژی به اونایی که هنوز بهم سر میزنن!!! و نظر میدن!!!
ببخشید که یکی دو روزی نیومدم
. واسه دور شدن از اون حال و هوای پست قبل لازم بود چندروزی نیام. و حالا با انرژی اومدم که فقط بنویسم از شادیام. از خاطره های خوبم!!![]()
امروز یکی از خنده دارترین خاطره هام یادم اومد!!!![]()
![]()
میگم با هم یکم بخندیم!!!![]()
ما همیشه از تنوع خوشمون میومد و سر این مسله ما پاتوقامون همیشه یجا نبود
. یک بار که عادتمون شده بود بریم ۱ کافی شاپی که میشه گفت تو محله ی ماست!!
! (جراتو دارین!!!
) دیگه فکر کنم اونجا مارو میشناختن!!
پایه ثابت شده بودیم!(املاش درسته؟!
) خلاصه...
۱روز طبق معمول قرار شد بریم همون کافی شاپ
! خوب این کافی شاپ به شب که نزدیک میشد شام هم سرو میکرد. از اونجایی که ما ۱کم دیر رفتیم اونجا و مقداری هم گرسنه بودیم تصمیم گرفتیم ۱ پیتزا بگیریم ۲نفری با هم بخوریم
!( چه عشقولانه! نه؟؟؟!!
) همینطور که با هم گپ میزدیم منتظر بودیم که اون پیتزایی که نیم ساعت پیش!!!
! سفارش داده بودیمو واسمون بیارن!!!
۲تا نوشابه هم گفته بودیم که بیارن. خواننده ی گرامی که شما باشی ما حرفامون ته کشیده بود اما همچنان منتظر بودیم
تا بالاخره این پیتزای کوفتیو واسمون اوردن
...
خیلی خوشحال و خندان مشغول تقسیم کردن پیتزا شدیم!!! حالاهم که اوردنش ما هی لفت میدیم!!!!
یکی نیست بگه بچه!! عین ادم غذاتو بخور!!
چرا هی ادا اصول در میاری!!! این سوسول بازیا چیه؟؟!!
بعد از مراسم تقسیم کردن پیتزای کذایی حالا مراسم مدل دادن سس قرمز بر روی پیتزا رو در پیش داشتیم!!!
این کار هم انجام شدو به امید خدا شروع کردیم به خوردن!!! ![]()
![]()
مشغول خوردن بودیم و میشه گفت تقریبا نصف پیتزارو خورده بودیم که ییهو....!!!!!!!!!!![]()
این اقای خوشگل ما دست مبارکشون با نوشابه ی بخت برگشته برخورد نمود و اون نوشابه هم یکراست دمر شد رو پیتزا!!!![]()
و ما حالا پیتزایی داشتیم که رو نوشابه شناور بود!!!!![]()
شنیده بودیم بعضیااااااا!!!!
دقت میکنین که!!! بعضیاااااااا
بربریو تیلیت میکنن تو نوشابه!!!
و کلی هم حال میکنن!!
اگه همونا اونجا بودنو اون صحنه رو میدیدن لابد از هیجان و خوشحالی سکته رو میزدن و میوفتادن رو دستمون!!!![]()
حسابی جاشون خالی بود تا ۱ دلی از عذا در بیارن!!! ![]()
![]()
خلاصه... ما که قید اون پیتزارو زدیم. انقدر هم خندیدیم که سیر شدیم!!! عشقم از اون صحنه عکس گرفت واسه یادگاری. اگه داشتمش میذاشتم تا شما هم ببینینو غش غش بخندین!!!![]()
اون روز واسه ما خاطره شد. مثل خیلی از روزایی که واسمون خاطره میشد و میشه.ازش ممنونم که این خاطره هارو واسم میسازه![]()
... ممنونم ازت گلم![]()
![]()
.
پست فرت!!!( اینم ۱ تنوع دیگه!!!)![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/12ساعت 17:17 توسط افسون |
سلام. خوبین؟ امیدوارم که ایام به کامتون باشه. واسه ما که نیست...
چند وقته که سایه ی غم رو رابطمون خونه کرده... همش اعصاب خوردی... دعوا... بحث... همشم بیخودی انقدر ضعیف شدم که تا بهم بگی بالا چشمت ابرو اشکم سرازیر میشه... پست های قبلیمو داشتم میخوندم... یاد اون زمانا که چقدر واسش جدید بودم افتادم... دلم گرفت... اون موقع ها من بودم که اول عاشقش شدم... اون به مرور زمان عاشق شد... واسه همین ۱ روز چشم وا کرد دید که نمیدونه چجوری عاشقم شده... زمانی که اون عاشقم بود من دیوونش بودم... ولی حالا... هرچی جلوتر میریم...انگار چشممون زدن... ما واسه همه سرمشق بودیم... اون اوایل که همش عشقولانه بود.. به مرور زمان هی کمتر شد... دلیلشم فقط خدا داندو بس... خیلی ناراحتم که این اوضاع به وجود اومده...قبول دارم... بیشتر اشتباهات از منه... ولی... نمیدونم... خدا باید کمکم کنه... واسم دعا کنین که هرچه زودتر این مشکلات حل بشه... من دیگه نمیدونم باید چیکار کنم من عادت ندارم بدیشو بگم. هر بدی هست از منه...ولی...نمیدونم... خدا کمکم کنه... همین جا اگه داره این مطلبو میخونه ازش بابت تمام بدیهام معذرت میخوام... امیدوارم که مثل همیشه منو ببخشه... من خیلی چیزا از دست دادم... نمیخوام... خدا کمکم کنه... نه... باز داره چشمام شروع میکنه به باریدن... ببینم؟ قراره امروز بارون بیاد؟ اخه هوا شده مثل هوای دلم... گفتم شاید اسمون هم میخواد مثل من بباره... کاش هام باز دارن شروع میشن... کاش اینجوری نبودم...کاش اون کارو نمیکردم...کاش اون حرفو نمیزد... کاش... کاش...کاش... خسته شدم از این همه کاش هایی که تو سرم رژه میرن... چقدر افسوس گذشته رو بخورم... چقدر...؟ کافی نیست...؟ نه دیگه. اگه کافی بود که دیگه افسوس نمیخوردم... از همه باید بکشی... این خیلی بده... رنجاوره... دیگه واست اعصابی نمیمونه... داغون میشی... خورد میشی... له میشی... دیگه ازت چیزی باقی نمیمونه... میفهمین چی میگم...؟ از خدا میخوام که کمکم کنه...کمک منو امثال من...![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09ساعت 13:45 توسط افسون |
غرورتو واسه کسی که دوستش داری بشکن
ولی دل کسیو که دوستش داری بخاطر غرورت نشکن...
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09ساعت 12:46 توسط افسون |
| ||||||