من برگشتم!!!
تو این مدتی که نیومدم اتفاقات زیادی واسم افتاد! که اگه انگشتام از تایپ کردن خسته نشن واستون میگم! ![]()
اول از همه از نامزد گلم ممنونم که اجازه داد بیام!![]()
دوم باید بگم که شروع به درس خوندن کردم و مثل ... درس میخونم!!!
اینم نتایج یکی دیگه از اتفاقاتیه که واسم افتاده بود!
جریانش مفصله! میخوایدبدونین؟؟
باشه! حالا که انقدر اصرار میکنین میگم!!!![]()
تو یک روز نسبتا گرم و افتابی تو خونه بودمو یادم نمیاد مشغول چه کاری بودم!
ولی هرچی که بود مهم نبود!
ناهارمو خورده بودمو بیکار بودم که گلم بهم پیامک! داد که میتونم برم بیرون یا نه!
منم که بیکار بودمو دلم براش تنگ شده بود قبول کردمو باهم قرار گذاشتیم!
مثل همیشه حاضر شدمو از خونه زدم بیرون که دیدم به! چه هوایی!! جون میده با عقشت باشی!!
تو راه به مادرم که سر کار بود زنگیدمو گفتم که دارم با یکی از بچه ها میرم بیرون!!
( اخه اگه میدونست سرم قر میزد!!
) مادرم هم که دستمو خونده بود گفت: با ... میری بیرون؟
منم که دیدم همه چی لو رفته گفتم اره و ییهو مادرم ۳۶۰ درجه به سمت مهربانی برگشت و گفت:برو دخترم!! فقط مواظب خودت باش و زودم برگرد!! منو میگی!!
انگار به خر تی تاپ بدن!!! به خودم گفتم خدا به خیر بگذردنه!!!
و بعد راهی سر قرار شدم!!!![]()
وامااااا!! تو سرم هزارتا سوال بود!!
رسیدم سر قرارمون. وایسادمو وایسادم.
۱علف سبز شد!! ۲علف سبز شد! و انقدر علف سبز شد که حسابش از دستم در رفت!!!!
با کلی نگرانی بهش زنگیدمو گفتم: ای باقلوا!!! کجایی؟ چرا پس نمیایی؟؟
که گفت دارم با ماشین بابام میام.۲ دقیقه دیگه اونجام. و منم وایسادم تا ۲ دقیقه بگذره!! و بعد از دور ماشین پدرشوهرم و تو ترافیک دیدم!
(چون رو پل عابر وایساده بودم قشنگ معلوم بود) و هرچی ماشین نزدیک ونزدیکتر میشد مطمئن میشدم که یکی همراه گلم هست!
و چادری هم هست! پیش خودم اول گفتم لابد ابجیشه یا یکی از فامیلاشون! ولی هرچی بیشتر فکر میکردم بیشتر به این نتیجه میرسیدم که هرکی هست بهم میگفت که داره با یکی میاد!! پس چرا بهم نگفت!!!
و امان از این نامزد شیطونم...![]()
![]()
با کلی دعا و صلوات نزدیک ماشین شدم و از دور به گلم اشاره کردم که این خانوم کیه!
و از اونجایی که حس لب خونیم اون لحظه قوی شده بود فهمیدم که داره میگه: مامانمه!!!!![]()
![]()
و عزیز من نمیدونست که با همین یک کلمه منو سکته داد!!!
خودمو واسه شنیدن هرگونه ناسزایی اماده کردمو سوار ماشین شدم. اما برعکس تصور من مادرش چنان گرم و دوستانه احوال پرسی کرد که همه ی ترسام از بین رفت.
اما همچنان دستام سردیشو حفظ کرده بود!!![]()
بعداز کلی احوال پرسی رفتیم تو یک پارکی نشستیم که با هم بحرفیم! اونجا بود که بهخودم گفتم دختر! خدا نگهدارت باشه!!
میدونین که!! صحبت با مادرشوهر کم چیزی نیست!! ![]()
خلاصه... از حرفاشون فهمیدم که چرا مادرم مهربون شده بود و چرا گلم ازم خواست برم بیرون!!!
طبق حرفاشون مادرشوهرو پدرشوهرم باهم رفته بودن سرکار مادرم که باهم صحبت کنن. وبه این نتیجه رسیده بودن که هم من هم گلم ادامه تحصیل بدیم و زمانی که من دانشگاه دفتم و در واقع دانشجو شدم تشریف بیارن منزل!![]()
![]()
و چه انگیزه ایی بهتر از این برای درس خوندن!!!
و اینطوری شد که درس خون شدم!! ولی من میترسم.
اخه ازم خواستن فقط تهران قبول شم!اونم سراسری!!
خدایا... این واسه من در حد یه معجزه اس... خودت کمکم کم... کمکم کن... نذار لای کتابا بمونم تا بپوسم... کمکم کن.کمکم کن... نذار اینجا تک و تنها بمونم... (شوخی با شعر گوگوش!!!؟؟؟ چه حرفا!!!
)
منو گلمم حرفامونو زدیم و خودمونو مال هم میدونیم.![]()
(گوش شیطون کر. دندشم نرم!!!
)
حالا میخوام دعا کنم. اگه عاشقی بگو الهی امین
:
خدایا... همه ی عاشقارو بهم برسون![]()
خدایا... همه ی جوونارو بی مشکل بهم برسون![]()
خدایا... خودت کمکمون کن... امین یا رب العالمین...![]()
![]()
خوب! زیاد حرف زدم. خدا پشت و پناهتون.![]()
![]()
پ.ن:نامزد گلم دوست دارم و ممنون که گذاشتی بیامو اینجارو گردگیری کنم.![]()
![]()
پ.ن۲:چون درس دارم نمیتونم زیاد بیام.![]()
پ.ن۳:اااااااااااااااااااایییییی دسسسسسسسسسسستتتتتتتتتتممممم!!!!![]()
![]()
